تبليغاتX
این هم روایتی است...

این هم روایتی است...

فاطمه نواب ، متولد 6بهمن66، دانشجوی علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی

سفر های دوران دانشجویی...

ما که رفتیم تبریز ...

دیشب اخبار اعلام کرد 11 درجه زیر صفر!!!


خلاصه اگه دیگه ما رو ندیدین حلال کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط فاطمه سادات نواب  | 

در غار و پود تنهایی...

سخت است!

کسی نمی فهمد. کسی هستی را از آن سوراخی که ما می بینیم، نمی بیند. کسی تا این حد در قسمت عمیق زندگی پایین نمی رود. همه همان بالا ها در حوالی سطح و به طور خیلی سطحی دارند آبتنی می کنند و مسخره بازی در می آورند و عین خیالشان نیست که زیر پایشان چه خبر است.                                                    

شرم آور است!

خنده هایشان را می شنوید؟ پس شاید زیاد هم دور نیستند. نمی بینید که بعضی هایشان گاهی پایین می آیند، عمیق می شوند و وقتی نفسشان گرفت دوباره بالا می روند. نمی بینید؟

ازین جور زندگی کردن تو خالی متنفرم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط فاطمه سادات نواب  | 

من خوبم ،رهایم کنید...


دیگر توان عاشق شدن را از دست داده ام!

بیزارم از لرزیدن چیزی در دل

 از شوق

بیزارم از صدایی که از درونم فریاد می زند

یا زیر لب مدام چیزی را برایم نجوا می کند

من نه چیزی را پنهان می کنم نه انکار

فقط دیگر از رمق تهی شده ام

این شب ها که می گذرد احساس می کنم

رها تر زندگی می کنم

بی دغدغه تر...

آرام تر...





+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط فاطمه سادات نواب  | 

28 صفر ...

سلام بر تو ای فرستاده ی خوبی ها

ای مهربان ترین فرشته ی خاک

تو از ملکوت آسمان به زمین فراخوانده شدی تا انسان را با معنای واقعی اش آشنا کنی

تو آفتاب روشن حقیقت بودی در شام تیره ی زندگی

از شرق دل ها بر آمدی و اکنون، آسمان تب دار غروب جانگدار توست!


نامت بلند و دینت پر رهرو "ای جاری تر از حیات در پیکر آدمی..."


+ نوشته شده در  جمعه 2 اسفند1387ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط فاطمه سادات نواب  | 

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم...

من زندگی را دوست دارم ، ولی از زندگی دوباره می ترسم!

من دین را دوست دارم، ولی از کشیش ها می ترسم!

قانون را دوست دارم ، ولی از پاسبان ها می ترسم!

عشق را دوست دارم ، ولی از زن ها می ترسم!

کودکان را دوست دارم ، ولی از آینه می ترسم!

سلام را دوست دارم ، ولی از زبانم می ترسم!


من می ترسم ، پس هستم...

این چنین می گذرد روز و روزگار من...


من روز را دوست دارم ، ولی از روزگار می ترسم!

                                                                 زنده یاد حسن پناهی - دریافت فایل صوتی


+ نوشته شده در  دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 0:1 قبل از ظهر  توسط فاطمه سادات نواب  |